هنوز مجنون نیستم
وبلاگ شخصی سعید شهبازپور
و باران
نوستالژیایی می شود،
برای قدم هایِ بی هدف،سیگار هایِ دود شده
من و افسردگی هایِ مزمنِ خو کرده به هم
تو و بوسه هایی که هیچ وقت در کار نیست
برای من،
پسری تنها در خیابان ارم، در شیراز
همراه با بوی گل های شب بو
در فکر تو،
دختری که قدم می زند در رؤیا ،در شاندالیزه در پاریس
و باز پرسه می زنم در فکرهایم،
باران،
تو،
بوی گل های شب بو،
قدم های بیهوده،
سیگار،
خیابان ارم،
شیراز،
و باران، نوستالژیایی می شود برای همیشه . . .
و تو ، مرگ
سیاه ، سفید و شطرنجی زندگی
فراموشی و نئشگی ان دو پسر جوان
غرق در توهم
پس از کشیدن بنگ یا سیگاری
. . .
و تو ،مرگ
ان پیر زن تنها ، الزایمری
که پچ پچ می کند زندگی را ، خواب را
در اتاقی ارام،اسایشگاهی خالی
. . .
و تو ، مرگ
ان دختر با چشمان ابی ، موهای خرمایی
عاشق پسری در سکانس های فیلمی هندی
شیرین،
رنج،
تلخ،
تا بی انتها تلخ
. . .
و تو ، مرگ
گریه های یک کودک
برای مادری، با بدنی سرد
پیچیده در لحافی در بیمارستان
و اضطرابی بی پایان
. . .
و تو ، مرگ
ان فیلسوف با عینک ته استکانی
غرق در سفسطه های تو خالی
در تز جدایی،
سکس،عشق،احساس
خدا ،دین ، عرفان
. .

بهانه ی رفتن می گیری،
و این شقیقه ها
برای گلوله ، قلقلک می شوند . . .
2.
تو مقدسی
چون بودا در تبت
بیت المقدس ، مکه
در خاورمیانه.
برای دلی،
که جغرافیای دوست داشتنش تا تو وسعت دارد.
پدرم راحت مٌرد
چون هیچگاه فلسفه نمی دانست !!
در عصر مکتب های ایسم ایسم
افسردگی های پوچ گرایانه.
بعد از ظهر یک روز تابستانی
دراز می کشد رو به ابی اسمان
با حس نوستالژیکِ رقصِ پازن هایِ* دشت هایِ ییلاقی
صدایِ تفنگ هایِ برنو.
و دوباره غرق می شود
در بی نهایت انکسارِ ابیِ ذرات
و خدا حجمِ ابیِ اسمانست برای او
در عصر ""عرفان های لایت با طعم نعنا""
اینترنت،کامپیوتر،موشک های کروز.
به خواب می رود
راحت و ارام
در خوابِ شیرینِ بعد از ظهری تابستانه . . .؟!
و برای همیشه
از فلسفه چیزی یاد نمی گیرد
.
.
.
.
*پازن: بز کوهی

چه فلسفه ی ساده ای دارد پوچی
در خیال کسی
که دیگر تو را ندارد.
و جهان همان گوی معلق گیج در فضا می شود،
در بی نهایت گنگ چرخش های متوالی.

دوست داشتنت
شراب چندین ساله ایست
می ماند، تا خمارترم کند.
غرق می شوم اخر
در سونامی چشمانت
فقط به من نگاه کن.!!
اغوشت،
مسیح را به صلیب می کشد
چشمانت،
فتنه ی یک جنگ دیگر است
و لبانت،
که جهانی را به صلح می کشاند
در تناقضاتٍ لفظیٍ ناتو
صلیب سرخ جهانی،
هلال احمر،
و . . .
اکسیر جاودانه ای ؟!
یا طلسم دعای پیرزنی درویش؟!
که فراموش نمی شوی در من
من
من،
و منی که باز گیج می شوم،در تو
تو
تو،
در سیاه مشق پیچش انحنای اندامت
در رسم الخط نستعلیق شکسته ی خدا.
و اعتیاد مرتاضی،که باز
ریاضت می کشد تو را
تو را
تو را
. . .

هیروشیما
دل من بود
ناکازاکی
سلول های ورم کرده ی تنم
در التهاب خنده ها و چشم هایت،
و قلبی که همچنان ایست می کند . . .
.
.
.
صدای اژیر دمادم می دهد
این خیابان منتهی به لب هایت.

میدان مین است
تاول های روی پوست
عقده های ندیدنت
در تمام بدنم،
لمسم کنی
کشته می شوم
در انفجارِ چاشنی، بوسه ها و لب هایت.
گاهی رفتن ،بی تفاوتیست یا دریغ کردنِ یک دوست داشتن . . .

۱.
می روی
و من ،
حتی شاعر شعر های خود نیستم.!!!
شرمنده ام که در روابطم به احتمال می رسم،شرمنده ام که ذهن ریاضی وار شده ام را اصلاح
نمی کنم. در بحث های متفاوت برای همیشه مطلق را از ذهنم پاک کرده ام تا ساده تر نگاه کنم،
راحت تر فکر کنم و . . . .
دچار دنیای راحت و ساده ی در هم پیچ خورده ی احتمالات شده بوم با مبداء زمانی مبحث ژنتیک
زیست دبیرستان.همه چیز به احتمالات وحشتناکی ختم میشد و هیچ چیز در نگاه اول بیش از
۵۰ درصد شانس وفوع نداشت.بودن و نبودن،و انجا که شاید فرد دیگری بودم با احتمالی برابر با
وضعیت اکنون.
افریده ی احتمالات متعدد بودم با مطلقی که احتمال ان دنیایم را گیج تر می کرد،تو شک کرده ای
به دنیای من و هر روز دورتر میشوی ،نگاهت شکاکانه تر می شود و پردازش های ذهنی ات
قابلیت درک مرا کمتر می کند.برای بدست اوردن تو باید دروغ می گفتم، انهم یکی پس از دیگری ،
دروغ های رویایی با اسب سفید شاهزاده ی قصه های شیرین دوران کودکی .باید دروغ بگویم و از
دستت ندهم یا در احتمالات گیجم گیج تر شوم . . ..
۱.
کمی صداقت داشته باش،مرد
لااقل کمی دروغ بگو
. . .
...........................................................................................
۲.
منجم هم که باشم
ستاره ی بخت در اسمان نیست،
به دنیای گیج احتمالات می روم در زبان گنگ ریاضیات
فال قهوه می گیرم
استخاره می کنم،
پنجاه و دو فال ،با ورق های روی میز می زنم
به نیت پنجاه و دو ورق رو نشده در بازیِ دل
. . .
دست کم،
چند هزار سال نوری با تو فاصله دارم.!!
...........................................................................................
۳.
برای همه چیز متاسفم
برای اشک هایِ تو
غرورِ مردانه یِ بر باد رفته ،
عشق پاستوریزه شده یِ پر از شرممان .
برایِ بغض هایِ پشتِ تلفن
برای من ،که گیج و مبهوتِ همه یِ حوادثم،
برای تو،" که شیوع کرده ای در رگ هایم"
برای . . .
...........................................................................................
پ.ن:
۱. می خواهم به تو فکر کنم/ که شیوع کرده ای در رگ هایم . . .
(الیاس علوی)
۲.برای عشق هایِ ابی شده/ برای روسریِ ابیِ فیروزه ات . . .
۱.
سربازان اس اس ارتش نازی
پارتیزان های شجاع گلوله باران شده
بچه بورژواهای انقلابی،
حکومت دل من کمونیستیست.
۲.
البوم های عکس خالی
خاطره اش فلج می کند
فکر را،
نفس را،
ازدحام یادهای به هم ریخته را
پ.ن:
۱.همه را دوست دارم / انقدر همه را یکسان دوست دارم . . .
۲.وقتی که نیست همه ی ان خاطرات
باد میشود در گوش زمین ،با صدای هو هوی گیج کننده ای . .

اسیر سرگیجه های معکوسی می شوم
مثل جسمی در خلأ
تفکراتم به خلسه ای پوچ می رسد
تار می شود
تمام ذهنیت هایِ منطقیِ بافته شده در مغزم.
.
.
.
ارام ،
دراز می کشم در ساحل رختخوابم
مثل نهنگی ، که قصد خودکشی دارد.
۱.
همه چیز بهانه بود
برای،
دوست داشتن تو
. . .
۲.
گاهی به سادگی
اسیر دوست داشتن تو می شوم
ضربان قلبم می افتد
زانو هایم شل می شود
. . .
پزشکم می گوید
تحمل این همه هیجان را ندارم.
پ.ن:
گاهی به سادگی همه چیز برای یک لحظه ،از دست رفته تلقی می شود،
نبض تمام این ثانیه های مبهوتی
لحظه ای درنگ نکن
مرگ هر ثانیه،کنارم پرسه میزند.
پ.ن1:
نباشی ،کل این دنیا برام قد یه تابوته . . .
پ.ن2:
چقدر دلم تنگ شده باشد خوب است؟!؟
نکند خسته شده ای عزرائیل !؟!؟
زلزله در هائیتی،
سیل در پاکستان.
دیگر تن خسته در رختخواب لذت مرگ نمی دهد؟!؟
نکند خسته شده ای . . .؟؟
اینچنین با صدای بلند ،نخند!!
دنیا طاقت خنده های ما را ندارد.
این لبان نا ارام
دنیا را مثل ماری زخمی،خشمگین می کند.
من و عشق.. 
تو و چند.......ین عاشق دیگر.!!
در یک "قمار عاشقانه"،
رو به روی هم.
بردن این بازی ، شانس هم می خواهد.....
این هم اخرین نبرد کلمات
در شعری دیگر.
به همین راحتی،
شعری،قربانیِ دوست داشتنِ تو می شود
عشق بر باد رفته ی من.
همه چیز راحت تمام می شود،
من
عشق
شعر
و.....!؟!!؟
بدلیل نقد دوستان و بجا بودن ان ،عبارت "در یک شعر دیگر" به " در شعری دیگر" در خط دوم
تغییر داده شد.
خوشا به حال خواب هایی
که چشمان تو،
زیارتگاه شبانه ی انهاست.

دوئل می کنم با زندگی
بعد از این خواب سگی پر از کابوس
با یک هفت تیر خالی باقی مانده از جنگ با تو .
خواهش می کنم ،
این بار ،کمی دقیق تر نشانه بگیر..!!!؟؟
خواهش می کنم.....
برای بیست و چهارمین بار
مدار چرخش زمین را.
عادت کرده ام به روزمرگی ،
یا به عبادت تو مشغولم؟!؟!؟
پ.ن:
تو یک خواب عمیقی
پس از ،
یک مستی شیرین.
ارام با کمی سر گیجه!!
پیک های بعدی را ....
بیشتر بریز.
کابوس های روسی حسین پناهی را می خوانم
به شعری می رسم
که می گوید:
"عشق را
مهریه ات کردم".
به یقین می رسم،
مجنون نیستم،
زیرا هنور می توانم
به تو فکر کنم.؟!؟!؟
به پاس ان جهیزیه ی جاودانه ات.
پس از ان دیدار
در لابی هتل
به تاریخی،
که نمی دانم در تقویم هست.!!؟؟
هر روز ،زلزله ای ده ریشتری
تنم را زیر و رو میکند.
از سکنه خالی شده ام،
این ویرانه ها، برای تو.
کلمات
به بوسیدن لبم می ایند
وقتی، می گویم :
دوستت دارم.
تو از من دور می شوی
اما ،
در یک شعر دیگر
با تو هم اغوش می شوم.
شعر های این روز های من
طعم بوسه های تو را میدهد.
و دوست داشتن من از تو
بتی میسازد،
که هیچ پیامبری قادر به شکستنش نیست.
ابراهیم،
تبرت دیگر چاره ساز نیست.!!!
یادم رفته بود، بگویم
طاقت اتش را نیز ندارم.....
نه دلبرکم،
قانون های تو همه دیکتاتوریست.
نمی توانم دوستت داشته باشم
و چیزی نگویم.
| Design By : Night Melody |

